رضا قليخان هدايت
758
مجمع الفصحاء ( فارسي )
لنگر شكوه باد كند دفع پس چرا * در چار لنگر است روان باد صرصرش جوزا سوار ديده نهاى بر بنات نعش * ناقه نگر كجاوهء هم جفته از برش پشتش بنات نعش دو پيكر سوار او * ماه دگر سوار شده بر دو پيكرش گيسوى حور و گوى زنخدانش بين به هم * دستارچه كژاوه و ماه مدورش ماند كژاوه حاملهء خوشخرام را * اندر شكم دو بچه بمانده محصرش وان ساربان ز برق سراب ابر كرده چشم * از آفتاب چهره چو ميغ مكدرش چون صد هزار لام الف افتاده يكبهيك * از دور دست و پاى نجيبان رهبرش وان هودج خليفه متوج به ماه زر * چون شب كز آفتاب نهى تاج بر سرش و له ايضا فى المدح رخسار صبح را نگر از برقع زرش * كز دست شاه جامه عيدست در برش گردون به شكل مجمر عيدى به بزم شاه * صبح آتش ملمع و شب مشك اذفرش مشرق به عود سوخته دندان سفيد كرد * چون بوى عطر عيد برآمد ز مجمرش فصاد بود صبح كه قيفال شب گشاد * خورشيد طشت خون و مه عيد نشترش مه روزهدار بود همانا از آن شدست * تن چون خلال مائدهء عيد لاغرش يا حلقه گويى از پى آن شد كه روز عيد * خسرو به نوك نيزه ربايد ز خاورش انگشت ساقى از غبب غوك نرمتر * زلف چو مار در مى عيدى شناورش